محمد تقي جعفري

388

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

گر به مىبيند به گرد خود قطار مرغش آيس گشته بوده است از مطار ( پريدن ) بىنوا گمان مىكرد كه روحش مانند موش است آرى ، آن روح كه عشق به خانه محدود و زود گذر دنيا پيدا مىكند ، مانند همان موش است ، كه در قفس كالبد ماديش از ترس گربه ها مخفى شده است ، بيرون آمدن همان و اسير چنگال گربه ها شدن همان شايد هم گمان مىكند كه دنيا مرگ و نابودى مطلق است . يا عدم ديده است غير اين جهان در عدم ناديده او حشر نهان اين گونه تفكر و دريافت زندگى وضع جنين را بخاطر مىآورد و مثل او : چون جنين كش مىكشد بيرون كرم مىگريزد او سپس سوى شكم ( كرم الهى براى رشد و تحول ) اين سر گردان وادى خود خواهى را ببين كه لطف الهى رويش را به سوى اصل ما وراى طبيعيش مىخواند ، او مىخواهد بر گردد و در ميان رحم تنگ و تاريك مادر قرار بگيرد و فكر مىكند : كه اگر بيرون نهم زين شهر گام اى عجب ديگر نبينم اين مقام عجبا ، چرا به اين دنيا قدم گذاشتم و از نهانگاه و قفس رحم بيرون آمدم ، اى كاش دريچه‌اى پيدا مىكردم و بر مىگشتم يك عمر همان تنگناى رحم را تماشا مىكردم و لذتها مىبردم نه تنها درى پيدا مىكردم بلكه‌اى كاش به قدر سوراخ سوزنى روزنه داشتم كه در رو در روى شكم مادر مىنشستم و از آن روزنه بدرون رحم نظاره مىنمودم گويندهء احمق اين جملات نمىداند كه همان احشاء و امعا و كثافات و رطوبتهاى درون رحم مادر همه و همه از اين مواد و پديده هاى جهان پهناور ماده است كه هم اكنون از زندگى در آن برخوردار است . چنان كه عناصر موجوده در اين جهان گستردهء مادى هم فيض وجودى خود را از لا مكان كه پشت پردهء طبيعى است ، مىگيرد . آرى : -